قهرمان ميرزا عين السلطنه

50

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

يك كبك ديدند كه سرش از توى سنگ درآمد . به تير اول زدند . برگشتيم . بعد از ناهار هريك قدرى گردش كرديم . محمد آقا از آن بالاى كوه گفت كه كبك زيادى در توى آن سنگها نشسته‌اند . من ، آقا داداشم ، آقا حسين رفتيم . يكى در جلوى آقا داداشم درآمد و آقا داداشم تير اول انداختند نخورد . تير دوم خالى كردند از بالا به‌طور خوبى معلق زنان سرازير شد . در شكاف سنگى افتاد . گم كرديم . آقا داداشم در همان شكاف سنگ ايستاده بودند كبك بلند شد . آقا داداشم فرمودند بگير . من در روى او افتادم . سرش را از تن جدا كرديم و به تازى زوبين داديم . خيلى خوب زدند . به همين يك كبك قناعت كرديم . چايى را خورديم . بعد از چايى سوار شديم . يك خرگوش درآمد . تازى واشه عقب كرد . خرگوش در سوراخى رفت . آقابك غلام و آقا حسين به هزار زور و معركه درآوردند . يك قدرى اسب تازى كردم . يك چند تير قيقاج انداختيم . چند تيرش خورد . كلاه هومان خان پاره شد . تولوى خان چيزى شكار نكرد . با امروز دو هفته است كه من شكار نميكنم . غروب وارد شهر شديم . امروز پنجشنبه 25 مىباشد - سوار نشديم . سركار نواب عليه عاليه تشريف بردند خانهء حاجى ذو الرياستين . تولوى خان نرفتند . الان درس مىخواند . ناظم الشريعه خدمت آقا داداشم هست . هنوز از آنجا نيامده است . قهرمان . يوم شنبه 27 شهر ذيحجه - صبح زود بيدار شدم . بعد از ناهار پنج ساعت به غروب مانده سوار اسب گل‌گون شدم به طرف كوريجان روانه شديم . در بين راه سواره دو سار زدم . دو سار ديگر زدم . دو دانه خرگوش يك نفر غلام زد . در دم چاههاى جورقان كبوتر زيادى بود . آقا داداشم سه دانه در روى هوا زدند . در همان‌جا يك خرگوش درآمد . تازى روس خرگوش را گرفتند . كبوتر زيادى نشسته بودند . من پياده شدم . تا من رسيدم تازى بلند كردند . شش دانه نشسته بودند . من از دويست قدم يك تير انداختم ، يكى افتاد بسيار دور بود . يزدان غلام يك خرگوش زد . در دم تپه‌ماهورها چهارده سيزده آهو درآمد . آقا داداشم تاخت كردند . آهوها يواش يواش مىدويدند . تازى نبود . سگ قرقوش بود . آن هم نديد . آقا داداشم تفنگشان ساچمه پر بود . دو تير انداختند نخورد . آهوها از بغلهء ديگر سرازير شدند . چهار دانه را تازى قرقوش عقب كرد . آن هم گم كرد . آهوها همه‌شان گم شدند . هرچند گرديديم اثرى ازشان پيدا نشد . ميرزا زمان ، محمد حسين بيك جلو آمده بودند . يك بار يك خرگوش درآمد تازيها عقب كردند . خيلى تازيها را سرگرداند . خيلى دويدند . آخر به دست تازى واشه گرفتار شد . خرگوشى بود به قدر يك روباه ، به همان حرامزادگى . روباه هم بود . يك ربع از شب گذشته وارد كوريجان شديم . قهرمان . 1301 يوم يكشنبه 28 ذيحجه - صبح زود سوار شديم . به طرف راهنگ [ و ] ويان روانه شديم . يك قدرى از كوريجان كه دور شديم سه دانه باقرىقرا آمد نشست . آقا داداشم تشريف بردند . يكى آنها را آقا داداشم زدند . آبدار قهوه‌چى ذبيح الله ميرزا رفتند ناهار درست كنند . آقا داداشم ، من ، دو سه نفر ديگر گردش كرديم كه بلكه يك آهو درآيد آهو درنيامد . من و آقابك ، آقا جمشيد ، جعفر قلى بك عقب بوديم . آقا داداشم ، محمد حسن بك